داستان مدوسا از اساطیر یونان

عروس دریایی

داستان مدوزا در جزئیات

من به عنوان یک مربی و مشاور اغلب از قصه های کلاسیک استفاده می کنم اساطیر یونانی به عنوان راهی برای ارتباط موضوعات مشترک که با شرایط انسان صحبت می کنند. یکی از مورد علاقه های من داستان Medusa است که گاهی اوقات 'Perseus and the Gorgon Medusa' نیز خوانده می شود.



داستان قهرمانانه پرسئوس شامل بسیاری از عناصر حماسی کلاسیک یونان است - رقابت خواهر و برادر ، یک پیشگویی ، یک تولد غیر منتظره ، شهوت ، انتقام ، تلاش و ماهیت اجتناب ناپذیر سرنوشت. این ، به نوبه خود ، یک داستان اخلاقی است ، زیرا نشان می دهد که چگونه شر شیطانی به وجود می آورد و عواقب نگه داشتن خود را به عنوان بزرگتر یا باهوش تر از خدایان.



آنچه در زیر می آید ، داستانی است که برای همه ، زن و مرد ، درس می آموزد.

دو شاهزاده

در هلوس ، دو شاهزاده وجود داشت ، آكریسیوس و پرویتوس. آنها دوقلوهایی بودند که در اشراف و ثروت زیاد به دنیا آمده اند. سرزمینهای آنها مملو از حیوانات چرا دهنده ، اسبهای سریع ، زنبورهای عسل و باغهای انگور پربار شد. آنها باید خوشبخت ترین شاهزادگان بودند اما به شدت به یکدیگر حسادت می کردند.



حتی از روزی که به دنیا آمدند ، با یکدیگر جنگیدند و وقتی بزرگ شدند ، آکریسیوس برادرش پرویتوس را از هلوس بیرون راند ، همه زمین و فضلش را برای خودش گرفت. پرویتوس به دریایی دور رفت و نه تنها یک شاهزاده خانم را برای ازدواج بلکه یک هنگ از سیکلوپها را برای جنگ با حکومت آکریسیوس به آنجا برگرداند. پس از درگیری های زیاد ، آکریسیوس و پرویتوس تصمیم گرفتند که زمین را تقسیم کنند و همه به صلح امیدوار بودند.

بیشتر: نمادهای عقرب از طالع بینی

آكریسیوس از حضور برادرش در هلوس استقبال نكرد و به توطئه علیه او ادامه داد ، اما یك روز پیشگو به دادگاه او آمد. او به آكریسیوس گفت كه چون او با عصبانیت علیه برادرش دست خود را بلند كرده بود ، روزی توسط دست نوه خود خواهد مرد.



با شنیدن این حرف ، آكریسیوس تنها دخترش دانا را در غاری پنهان كرد تا هرگز نتواند به او نوه بدهد. او خودش را به خاطر خنثی کردن پیشگویی غیبگو تحسین کرد.

موهای بلوند چشمهای سبز نر

تولد پرسئوس

دانا به حیرت و ناراحتی آكریسیوس حتى در حالی كه در غار مخفی بود باردار شد. پادشاه به سرعت خواستار ساختن یک صندوق بزرگ شد و به محض این که دانا پسری به دنیا آورد که او را پرسئوس نامید ، آکریسیوس او و کودک را در سینه قرار داد. سپس به نوکران خود دستور داد تا آنها را به دریا بیندازند. یک بار دیگر ، او به خود بزرگ بینی کرد که بیش از این خدایان را نادیده بگیرد.

برای چندین روز ، دانا و پرسیوس در دریا شناور شدند. مادر هنگام خواب کودک پس از اشک اشک گریه می کرد. به زودی دانا چنان خسته شد که او نیز به خواب رفت. زمان می گذشت تا اینکه دانا از لرزیدن سینه در برابر برخی از سنگها بیدار شد. با نگاه کردن به بالا مردی با ریش خاکستری را دید که خدمه ای از خدمه و تور ماهیگیری و نیزه در دست داشت. او فریاد زد تا توجه او را به خود جلب کند و مرد از جا پرید ، تور ماهیگیری را روی او و پرسیوس انداخت و سینه را به ساحل کشید.

وقتی دانا این مرد را برادر پادشاه جزیره سریفوس یافت ، خواهان پناهگاه شد. نجات دهنده او را در خانه اش پذیرفت و او و همسرش او را به عنوان دختر خود و پرسیوس را به عنوان نوه خود پذیرفتند. دانایی قول بافت و گلدوزی را به عنوان سهم خود در خانواده داد. او هم به خاطر خود و هم به پرسئوس امیدوار بود كه هرگز پدرش آكریسیوس را دیگر نبیند.

پرسئوس بزرگ

پانزده سال بعد ، پرسیوس یک سر بلندتر از هر مرد دیگری در سریفوس بود و در ورزش ، موسیقی و قایقرانی مهارت بیشتری نسبت به دیگران داشت. مردم سریفوس ادعا کردند که او فانی نیست بلکه فرزند خدایان است. شاید آنها گفتند که این خود زئوس بود که از دانا در زندان غار خود برای بارداری پرزئوس دیدن کرد.

پرسیوس به عنوان دریانورد ماجراهای زیادی را در پیش گرفت و در جریان یکی از این سفرها بود که پادشاه سریفوس ، پولیدکتس ، تصمیم گرفت که باید دانا را برای همسرش داشته باشد. دانا می دانست که پولیدکتس مانند برادرش مهربان نیست ، بلکه بیرحمانه و مهربان است. او از پیشنهاد ازدواج او امتناع ورزید و با عصبانیت ، او را در خانه اش که در آن خوابیده بود ، به بردگی گرفت و برای بازگشت پرسئوس گریه کرد.

بیشتر: نمادها و معنی ماهیان

پرسیوس که نمی دانست چه اتفاقی برای مادرش افتاده ، از جزیره ای به جزیره دیگر قایق زد و روزی خواب دید که پالاس آتنا ، الهه خرد و جنگ ، به نزد او آمد و از او پرسید که آیا آنقدر شجاع و نیرومند هست که بتواند با هیولا بجنگد ، مدوزا گورگون. او سپری آینه مانند به او نشان داد که در آن مدوزا منعکس شده بود.

از طریق GIPHY

پرسیوس از چهره ی زن گونه ی پریده و مارهای پر خشم برای مو ، بالهای چرمی و چنگال برای دستان بیمار شده بود و به آتنا گفت که با کمال میل هیولایی مانند گورگون را شکار می کند و می کشد. آتنا از شنیدن این حرف خوشحال شد ، اما گفت که او هنوز خیلی جوان است و باید فوراً به سریفوس برگردد زیرا مادرش در خطر بود.

مردان عقرب و دوست یابی

پرسئوس به خانه بازگشت و مادر خود را آزاد کرد و بدین ترتیب دشمن شاه شد. Polydectes در برابر Perseus نقشه کشید ، و راهی را برای حذف Perseus مورد هدف قرار داد. او میهمانی برگزار کرد و همه اشراف پادشاهی را دعوت کرد و همچنین از پرسیوس دعوت کرد.

همه میهمانان برای پاداش هدیه آوردند ، و هنگامی که پرسیوس ، که برای تهیه یک هدیه بسیار فقیر بود ، بدون هیچ چیز به آنجا رسید ، همه به او تمسخر کردند. پرسه با عصبانیت و خجالت ، قسم خورد که بهترین هدیه را از همه به ارمغان می آورد: رئیس گورگون. پادشاه بی درنگ پرسیوس را تبعید کرد تا اینکه آنچه را که وعده داده بود تحقق بخشید.

تلاش برای Gorgon

پرسئوس که مصمم بود سر گورگون را برگرداند اما نمی دانست چگونه این کار را انجام دهد ، به صخره های بالای دریا رفت و پالاس آتنا را صدا زد. در لحظاتی ، او به همراه هرمس ، پیام آور خدایان ظاهر شد. پرسیوس از صندلهای بالدار روی هرمس و شمشیری که از یک الماس در دستان او ساخته شده بود ، تعجب کرد. آتنا از پرسئوس برای نجات مادرش تعریف و تمجید کرد و قبول کرد که باید با Gorgon Medusa بجنگد.

او به پرسئوس گفت چگونه مدوزا زمانی زنی زیبا اما غرورآفرین بوده است که به یک هیولا تبدیل شده بود با افعی برای مو ، پنجه عقاب برای دستان و مقیاس های برنج و آهن. قلب مدوزا چنان سرد و متنفر بود که هر موجود زنده ای که نگاه می کرد به سنگ تبدیل می شد. پرسیوس قسم خورد که او گورگون را خواهد کشت اما هیچ تصوری از چگونگی انجام این کار نداشت.

آتنا سپر روشن آینه خود را به پرسیوس داد و به او گفت هنگام مبارزه با او ، فقط در سطح بازتابنده آن نگاه کن. او به او پوست بز داد تا سرش را داخل آن بگیرد و به او دستور داد كه سه خواهر خاکستری را در بالای جهان پیدا کند.

پرسئوس سپر و پوست بز را گرفت ، اما پرسید که چگونه می تواند بدون کشتی به آنجا سفر کند. سپس هرمس صندل های بالدار و همچنین شمشیر لبه الماس خود را به پرسئوس داد.

صندل ها را به پاهای خود بست و شمشیر ، سپر و پوست بز را در دست گرفت ، پرسیوس احساس كرد كه در هوا بلند شده و به سمت شمال محل زندگی سه خواهر خاکستری حرکت می کند و یک چشم و یک دندان را در میان آنها به اشتراک می گذارد.

بیشتر: ویژگی های شخصیتی مرد دلو

پرسئوس از آنها کمک خواست ، اما آنها از او اجتناب کردند ، زیرا آنها پسر عموی تیتانها و گورگونها بودند و هیچ دوستی با انسانهای فانی یا خدایان در المپ ندارند. پرسئوس به دنبال شانس خود بود و هنگامی که یکی از خواهران به اشتباه چشم را به او تحویل داد ، او آن را قاپید و برای دیه کمک نگه داشت. این سه خواهر به پرسئوس گفتند كه چگونه اطلس را پیدا كند و بدین ترتیب وی را در یك سفر هفت ساله آغاز كرد.

پرسئوس بارها و بارها مسافرت می کرد تا اینکه اطلس و خواهرزاده هایش ، حوره ها را یافت که دور درخت میوه ای طلایی می رقصیدند و برای اژدهایی که آن را دایره کرده آواز می خواند. اطلس که از نگه داشتن آسمان برای همیشه در کنار زمین خسته شده بود ، به پرسیوس قول داد که در بازگشت چهره گورگون را به او نشان دهد تا سنگ شود.

پرسئوس نذر كرد و اطلس يكي از خواهرزاده هاي خود را به هادس فرستاد تا كلاه تاريكي را بازيابد ، به طوري كه پرز بتواند بدون ديده شدن در نزديكي گورگان ها بكشد. پرسئوس کلاه را به سر گذاشت و از دید ناپدید شد.

پرزئوس دوباره پرواز کرد تا اینکه جزیره Gorgons را پیدا کرد و بر فراز آنها معلق شد و به بازتابهای آنها در سپر آتنا نگاه کرد. همکار گورگونس مدوزا کاملاً خوابیده بود و مانند گرازهایی بسیار خرخر می کرد ، اما مدوزا صورت زیبایی را پر از درد و رنج می کرد.

صورت فلکی پرسئوس
صورت فلکی پرسئوس

پرسئوس سر مدوزا را جدا می کند

پرسئوس برای او دلسوز شد و نمی خواست سر او را از سرش بردارد ، اما وقتی مارهایی که موهای او را تشکیل می دادند شروع به صدای خش خش و حمله به او کردند ، او سر او را برید و آن را به داخل پوست بز بست. یک بار دیگر ، او بر روی صندل های بالدار پرواز کرد ، و خشمگین گورگون های عصبانی را که از خون جاری Medusa بیدار شده بود ، خشمگین کرد.

و سپس به طرف خانه برگشت ، اما ابتدا متوقف شد تا سر گورگون را به اطلس نشان دهد تا سنگ شود و دیگر بار سنگین شانه زدن به آسمانها را احساس نكند.

پرسئوس همسر می یابد

هنگامی که پرسیوس به خانه پرواز می کرد ، قطره هایی از خون مدوزا به بیابانهای زیر او ریخت و هر یک به یک افعی سمی تبدیل شد. او بر فراز بیابانها و دره ها و کوهها به سمت وطنش پرواز کرد و صندلهای بالدار هرگز از مسیر خود دور نشدند.

پرسئوس آرزو داشت کمی فرود بیاید و کمی راه برود ، بنابراین وقتی صخره ای بلند را در کنار دریا دید ، مدتی دور او حلقه زد و سپس شروع به پایین آمدن کرد. اما یک رنگ پریده روی طاقچه صخره توجه او را به خود جلب کرد ، بنابراین او نزدیکتر معلق شد.

پرسئوس از دیدن زنی که به صخره زنجیر شده بود ، از اسپری دریا می ترسد و برای مادرش گریه می کند ، تعجب کرد. او نمی توانست او را ببیند زیرا کلاه تاریکی هنوز روی سرش بود ، بنابراین او همچنان نزدیکتر شد. با نشستن بر روی طاقچه کنار دختر ، پرسیوس کلاه خود را برداشت و او با دیدن ظاهر ناگهانی او جیغ کشید.

عقرب ماده و مرد باکره

او را آرام كرد و با شمشیر زنجیرهایش را برید و به او گفت كه حالا او آزاد است و باید با او بیایی. اما او حتی بیشتر گریه کرد و گفت که او را آنجا به عنوان قربانی خدایان دریا قرار داده اند.

نام او آندرومدا بود و مادرش ملكه كاسيوپيا بارها و بارها از زيبايي دخترش به رخ كشيد تا الهه ماهيان و برادرش ، خدای آتش ، پادشاهی آنها را نابود كند.

پرسیوس فقط خندید ، و هنگامی که هیولای دریا برای بلعیدن آندرومدا از میان امواج برخاست ، سر مدوزا را بالا نگه داشت تا به سنگ تبدیل شود. سپس پالاس آتنا ظاهر شد و شمشیر و سپر ، کلاه تاریکی و صندل های بالدار را به عقب برد و به پرسیوس گفت که او کار خوبی انجام داده و پاداش او آندرومدا است.

آندرومدا از رفتن با پرسئوس بسیار راضی بود و او را از بالای صخره ها به خانه پدر و مادرش برد. پادشاه و ملکه چنان از پرسیوس سپاسگزار بودند که موافقت کردند اجازه دهند با آندرومدا ازدواج کند و به او کشتی و سربازان و ملوانان دادند تا به او کمک کنند تا به خانه برگردد.

پرسئوس به خانه برمی گردد

پرسئوس و عروس جدیدش به سریفوس برگشتند و مادر و خانواده فرزندخوانده او را از دیدن او خوب و خوشحال دیدند. پرسیوس دسته پوست بز خود را به قلعه ای برد که پولیدکتس با اشراف خود در آنجا میهمانی می کرد. پادشاه وقتی پرسئوس را دید ، او را به خاطر قولهایی که قادر به انجام آنها نبود ، به سخره گرفت.

نجیب زادگان نیز خندیدند ، اما هنگامی که پرسئوس سر گورگون را از پوست بز بیرون کشید ، آنها شروع به رشد سفت و سخت کردند ، تا اینکه سرانجام همه سر سفره سنگ جامد بودند. پرسئوس پادشاهی را به پدربزرگ خوانده خود سپرد و با همسر و مادرش به طرف خانه تولدش حرکت کرد.

هنگامی که پرسئوس به ارگوس رسید ، عموی خود پرویتوس را یافت که پدربزرگش آکریسیوس را از سرزمینهای خود رانده است. پرسئوس به سرعت پادشاهی را پس گرفت و به جستجوی آكریسیوس رفت. او او را در میان یک بازی ورزشی در جزیره ای پیدا کرد و تصمیم گرفت با نشان دادن چابکی ، سرعت و قدرت خود ، محبت پدربزرگ خود را جلب کند.

آكریسیوس با پادشاه جزیره روی تخته های ملاقات نشست و همراه با دیگران از قدرت ورزشی این غریبه تعجب كرد. هنگامی که پرسیوس نیزه را دورتر از دیگران پرتاب کرد ، همه تماشاگران برای او فریاد می زدند تا آن را دورتر نیز بیندازد.

پرسیوس یک پرتاب نیرومند انجام داد ، اما در همان لحظه باد بلند شد و نیزه را از مسیر خارج کرد. روی پای آکریسیوس فرود آمد و قبل از اینکه پرسئوس به او برسد ، پیرمرد مرد.

و بدین ترتیب پرسئوس ناخودآگاه پیشگویی را که سالها پیش توسط غرفه به آکرسیوس ارائه شده بود ، تحقق بخشید. هیچ کس پرزئوس را مقصر نمی داند زیرا پرتاب نیزه توسط خدایان هدایت شده بود ، اما پرسه با از دست دادن فرصت آشتی با پدربزرگش سوگ می خورد.

او به میهن بازگشت و سالها سلطنت کرد و آندرومدا و مادرش در کنارش بودند.